تبليغاتX
اسپینوزا

اسپینوزا



 اشک سه حرف ندارد

اشک خیلی حرف دارد...

             

                                            حسین پناهی




+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت0:18توسط مستی اول شراب | |


دلم 

گهگاهی است 

دوست داشتن می خواهد 

نه 

بهتر بگویم

دوست

داشته

شدن!





+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت15:20توسط مستی اول شراب | |



 مُسَکّن  

تنها دوست دردهای بی درمان انسان است...





+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت12:15توسط مستی اول شراب | |


نگاه کن که غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مي شود چگونه سايهء سياه سرکشم 


اسير دست آفتاب مي شود نگاه کن تمام هستيم خراب مي شود شراره اي مرا به کام مي کشد مرا به اوج مي برد مرا به دام مي کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود 

تو آمدي ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها نشانده اي مرا کنون به زورقي ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر اميد دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره مي کشاني ام 
فراتر از ستاره مي نشاني ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم 

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ستاره چين برکه هاي شب شدم چه دور بود پيش از اين 

زمين ما به اين کبود غرفه هاي آسمان کنون به گوش من دوباره مي رسد 
صداي تو صداي بال برفي فرشتگان نگاه کن که من کجا رسيده ام به کهکشان، به بيکران، به جاودان کنون که آمديم تا به اوجها مرا بشوي با شراب موجها مرا بپيچ در حرير بوسه ات مرا بخواه 
در شبان ديرپا مرا دگر رها مکن مرا از اين ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب مي شود جام ديدگان من به لاي لاي گرم تو لبالب از شراب خواب مي شود 
نگاه کن تو ميدمي و آفتاب مي شود...



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت13:12توسط مستی اول شراب | |


بی توقف دلم 

رفتن می خواهد...



 


+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت10:25توسط مستی اول شراب | |


خوش بودن که به همین سادگــــی نیست!

کلی ماجرا دارد...
باید تو باشـــی و باران
 روی مبل کنار شومینه

 جامهای شـــــراب و سیگار پشتِ سیگار...

 گرمای دستــــهای تو باشد
لبخندت...
 و چشمان من خیره به این همه زیبایــی...

انگار خوش بودن به همین سادگی ست!




+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت11:0توسط مستی اول شراب | |


حرف کمی نیست

وقتی کسی

تو را آنگونه دوست بدارد

که می خواهی...




+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت13:0توسط مستی اول شراب | |


برای چشمهایم نماز باران بخوان...بغض کرده ، ابریست...

اما...

نمی بارد!




+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت23:40توسط مستی اول شراب | |

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
                                                                                 دکتر علی شریعتی



قدر اونایی که هستند و دوسمون دارند رو بدونیم!


+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت2:6توسط مستی اول شراب | |


 

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شد داغ داغ

هر انار هزار دانه داشت

دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند

انار کوچک بود انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید

مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت:

راز رسیدن همین بود

کافیست انار دلت ترک بخورد !



+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت1:28توسط مستی اول شراب | |


 یه جایی خوندم:


ﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﺩﺍﺭﻳﻢ؛
ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻤﺘﺮ

ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺗﺤﺼﻴﻠﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﮎ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﭘﺎﻳﻴﻦﺗﺮ ؛
ﺁﮔﺎﻫﯽ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﮐﻤﺘﺮ ﺩﺍﺭﻳﻢ

ﻣﺘﺨﺼﺼﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻧﻴﺰ ﺑﻴﺸﺘﺮ؛

ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﻣﺎ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﮐﻤﺘﺮ

ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻼﺣﻈﻪ ﺍﻳﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺍﻧﻴﻢ، ﺧﻴﻠﯽ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻳﻢ، ﺧﻴﻠﯽ ﺗﻨﺪ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ،
ﺧﻴﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﻳﻢ، ﺗﺎ ﺩﻳﺮﻭﻗﺖ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻴﻢ، ﺧﻴﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﻣﯽﺧﻴﺰﻳﻢ، ﺧﻴﻠﯽ ﮐﻢ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ،
ﺍﻏﻠﺐ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ 
ﺧﻴﻠﯽ ﺯﻳﺎﺩ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ،
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻭ ﺧﻴﻠﯽ ﺯﻳﺎﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻴﻢ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍ ؛
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﻋﻤﺮ ﺭﺍ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﻋﻤﺮﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻬﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﻃﺒﻊ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮ، ﺑﺰﺭﮔﺮﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﻣﺎ ﺩﻳﺪﮔﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﻳﮑﺘﺮ

ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ ﺍﻣﺎ ﮐﻤﺘﺮ ﺩﺍﺭﻳﻢ، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺧﺮﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﮐﻤﺘﺮ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﻳﻢ

ﻣﺎ ﺗﺎ ﻣﺎﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺍﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﻗﺎﺩﺭ ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺟﺪﻳﺪﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﻳﮏ سوي خيابان به آن سوي خيابان برويم...

.

.

.

 و چه صادقانه گفت!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت11:8توسط مستی اول شراب | |



و گاهی به خاطرش

ماندن را تحمل کن , 

رفتن از دست همه برمی آید ...




+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت14:2توسط مستی اول شراب | |



چقدر سخت است که لبریز باشی از گفتن ؛

ولی ....

در هیچ سویت محرمی نباشد ... !





+نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت20:54توسط مستی اول شراب | |



دلم می خواست زمان را به عقب برگردانم

نه برای اینکه آنهایی که رفته اند را برگردانم

برای اینکه نگذارم بیایند...


   

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت3:40توسط مستی اول شراب | |



 خدا مرا فریب داد

جهانی که به من نشان داده بود

چیز دیگری بود...





+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت16:56توسط مستی اول شراب | |


 پزشکا اصطلاحاتی دارند که مردم نمی فهمند

مردم دردایی دارن که پزشکا نمی فهمند

خوش به حال دامها و

دامپزشکا...




+نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت22:34توسط مستی اول شراب | |



 تا زنده ایم در برابر کسی که به خودمان علاقه مندش کردیم مسئولیم

کاش اینو بفهمیم!





+نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت13:22توسط مستی اول شراب | |



گیرم هوس پر زدنم هست

بال کو؟!





+نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت13:31توسط مستی اول شراب | |


 فکر می کردم تو همدردی

ولی نه

تو هم

دردی!





+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت20:1توسط مستی اول شراب | |


چه حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند و نه اراده دوست نداشتن ،

نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن

 با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند...

                                                           

                                                                                        دکتر شریعتی 


 دلم گرما می خواد

نه گرمای مصنوعی و 

نه تقلبی

گرمایی که ذوبم کند 

از شدتش!



+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت19:36توسط مستی اول شراب | |


 از اینکه نمی توانم فراموشت کنم

متنفرم





+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت15:8توسط مستی اول شراب | |


 زن وار دلم آغوش پر آرامشی را می خواهد که زیر باران گرمم کند...
زن وار دلم میخواهد کسی «باشد»
«خوب» باشد...
«مهربان »‌ باشد...
« بس» باشد...
همه این بودن هایش فقط برای من باشد...

فقط من!




+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت11:32توسط مستی اول شراب | |


 استخوانهایم پوسیده

یک ماهی است 

تمام خودم را 

به خاک سپردم!


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت20:41توسط مستی اول شراب | |


 هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟
یار خودت را از خودت بـیـزار دیدی؟

آیا تو هم هر پرده‌ای را تا گشودی
از چار چوب پـنجره دیوار دیدی؟

اصلا ببینم تـا بـه حالا صخره بودی؟
از زیـر امواج آسمان را تار دیدی؟

نام کسی را در قـنوتت گریـه کردی؟
از «آتـنـا» گفتن «عذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشت دیوارحیاطی شعـر خواندی؟
دل کندن از یـک خانه را دشوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم بـاز و خیس از اشک
خواب کسی را روز و شب بـیدار دیدی؟

رفتی مطب بی‌نسخه برگردی به خانه؟
بیمار بودی مثل من؟ بیمار دیــدی؟

حقا که بـا من فـرق داری ــ لااقـل تـو
او را که می‌خواهی خودت یک بـار دیدی...




هنوز هم

می شوی بیقرار من؟



+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت10:17توسط مستی اول شراب | |


 

نیمــه ی گـُمشــده ام نیستـی

که بـا نیمـه ی دیگــر
به جُستجـویت برخیـزم
تـــو...
تمـام گُمشـده ی منــی!
تمــام گـُمـشــده ی مَــن...!




ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت20:28توسط مستی اول شراب | |


آدم به خدا خیانت کرد

خدا درد آفرید

غم آفرید

تنهایی آفرید

بغض آفرید

اما راضی نشد

کمی فکر کرد!

و آنگاه عشق آفرید

نفس راحتی کشید

انتقامش را گرفته بود از آدم!!...


+نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت13:18توسط مستی اول شراب | |


 اینچنین است آری...



آمدنش ساده است، چون کاشتن بذری در خاک


ناگاه محتاج ماندنش میشوی، چون نیاز گیاه به آب


رفتنش اما


دشوارتر از کندن سروی از بُن




اینچنین است آری...


نکند سادگی آمدنش، بفریبد تو و دل را


نگران باش آنگاه


که دواند ریشه


تا به اعماق وجودت چون سرو


و تو خود میدانی


بعدِ هر آمدنی ، رفتنی خواهد بود

                                                                             علیرضا رضایی

           

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت12:54توسط مستی اول شراب | |


 بوی مهربانی می آید

کجا ایستاده ای 

                        در مسیر باد؟




تو حسرت اینم یه بار دیگه بگم بابا

بشنوم جان بابا


+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت10:39توسط مستی اول شراب | |


 آه اي مردي كه لبهاي مرا
از شرار بوسه ها سوزانده اي
هيچ در عمق دو چشم خامشم
راز اين ديوانگي را خوانده اي
هيچ مي داني كه من در قلب خويش
نقشي از عشق تو پنهان داشتم
هيچ مي داني كز اين عشق نهان 

آتشي سوزنده بر جان داشتم
گفته اند آن زن زني ديوانه است
كز لبانش بوسه آسان می
دهد 
آري اما بوسه از لبهاي تو 
بر لبان مرده ام جان ميدهد
هرگزم در سر نباشد فكر نام
اين منم كاينسان ترا جويم بكام
خلوتي مي خواهم و آغوش تو
خلوتي مي خواهم و لبهاي جام
فرصتي تا بر تو دور از چشم غير
ساغري از باده ي هستي دهم
بستري مي خواهم از گلهاي سرخ
تا در آن يك شب ترا مستي دهم
آه اي مردي كه لبهاي مرا
از شراربوسه ها سوزانده اي
اين كتابي بي سرانجامست و تو
صفحه كوتاهي از آن خوانده اي


+نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت11:10توسط مستی اول شراب | |


 

گاهی سکوت علامت رضایت نیست،

شاید کسی دارد خفه می شود زیر سنگینی یک درد‏!



+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت9:40توسط مستی اول شراب | |